تبليغاتX
نغمه دل

نغمه دل

به یاده گلم که امیدوارم عمرش مثل گل نباشه

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولى دل به پائیز نسپرده ایم
چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنه دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم
گواهى بخواهید، اینک گواه
همین زخم هایى که نشمرده ایم!
دلى سر بلند و سرى سر به زیر
از این دست عمرى به سر برده ایم
 

 

بی تو پاییزم..

ناله ی برگهای پاییزی در زیر پای من
جیغ باد پاییزی نوازش من
گریه ی آسمان پاییزی همدم من
من پاییزی تو پاییزی او پاییزی
زیر درختان زرد پاییزی با تو پاییزی
با توام ای زیبای پاییزی
چه کنم بی تو در این روزهای پاییزی
تو در آسمان بهاری و من در این زمین پاییزی

بی تو من پاییز پاییزم
کاش شعر پاییزی مرا می شنیدی
کاش روی زرد پاییزی ام را میدیدی
و کاش دستان سرد پاییزی ام را می گرفتی
ای پاییز دوست داشتنی من
بی تو هیچم بی تو پاییزم
دوستت دارم ای عشق پاییزی من


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 20:7  توسط علیرضا  | 

تو نيستي که ببيني

 

زیبای بی نهایت من، ای قدیس !
. . .
هیچ گاه طلبی از تو نکردم
جز تو،
و اگر تا کنون به تو نائل نیامده ام
کوتاهی از کسی نیست ،
جز من.
ببین چگونه در گذار پر توحش این طوفان
حتی بیدهای لاغر و کم وجود نیز
بر بی پناهی جاودانه ی من به چشم ترحم می نگرند .
سینه ام پر تپش از شعله ی شوری است که تو جوانه ی آن را در قلب من رویاندی
اما
پوستم را لمس کن
هیچ نشانی از دستان نوازشگر عشق بر آنم پیدا نیست
و عجب درد بزرگیست بیگانگی عمل از آرزو .
پرواز در بطن ابرها و زندگی در حریم پاک تو
اندیشه ام همیشه بوده و هست ،
واقعیت اما رنگ دیگری دارد و آبی نیست،
عبور از حضیض مه مرا فریفت
و تباهی بر سریر آرزوهای من نشسته است .
قدیس من !
دیر زمانی نیست از آن هنگام که
آوای مقدس تو ، ار لابه لای پرده های فروافتاده ی زمان برخاست
و دل اکنون پر التهاب مرا، تا اوج بی کرانه ی لذتهای پنهان و بی نیاز
افسنه وار با خود برد .
اینک ولی حتی فریادهای گاه گاه تو
که به سوی عشق و ابدیت فرا می خوانند
در بحبوحه ی صداهای بی ارزش این شبهای تهی از امید
بی اثر شده اند. . .
و با گوشهای من غریب .
معجزه ای مگر پدید آید
تا نجاتم دهد از این گرداب
که انتهایش در فنا و با دستهای من نا آشناست.
. . .
اما من میدانم . . .
خوب می دانم که تو ای قدیس
نغمه ی معجزه گرت را در گوش زمان بار دگر خواهی خواند
مرا از جشن بی روشنی خوابها به ضیافت آفتاب خواهی برد
و لبخند را بر لبهای پر عطشم خواهی راند .
- اگر من بخواهم -

 


 

تو نيستي که ببيني
 چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاري است
 چگونه عکس تو در برق شيشه ها پيداست
چگونه جاي تو در جان زندگي سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندي ايوان به باغ مي نگري
درخت ها و چمن ها و شمعداني ها
به آن ترنم شيرين به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب مي نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
 مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا مي کنند
هنوز نقش ترا از قراز گنبد کاج
کنار باغچه
زير درخت ها لب حوض
درون اينه پاک آب مي نگرند
تو نيستي که ببيني چگونه پيچيده است
طنين شعر تو نگاه تو درترانه من
تو نيستي که بيبني چگونه مي گردد
 نسيم روح تو در باغ بي جوانه من
چه نيمه شب ها کز پاره هاي ابر سپيد
به روي لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نيمه شب ها وقتي که ابر بازيگر
هزار چهره به هر لحظه مي کند تصوير
به چشم همزدني
ميان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب مي ماند
تنها به خواب مي ماند
 چراغ اينه ديوار بي تو غمگينند
تو نيستي که ببيني
 چگونه با ديوار
به مهرباني يک دوست از تو مي گويم
تو نيستي که ببيني چگونه از ديوار
 جواب مي شنوم
تو نيستي که ببيني چگونه دور از تو
به روي هرچه ديرن خانه ست
غبار سربي اندوه بال گسترده است
 تو نيستي که ببيني دل رميده من
بجز تو ياد همه چيز را رهکرده است
غروب هاي غريب
 در اين رواق نياز
پرنده سکت و غمگين
ستاره بيمار است
دو چشم خسته من
 در اين اميد عبث
دو شمع سوخته جان هميشه بيدار است
تو نيستي که ببيني

                                                                               

                                                                                 فريدون مشيري

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 17:24  توسط علیرضا  | 

 

 

سلام دوستان عزیز

الان یه چند وقتی می شه که نیومدم

راستش فاصله از تنها امید زندگیم رمقی واسه

کارای دیگه نذاشته

 

************ ********* ******

وقتي كبوتري شروع به معاشرت با
    

كلاغها مي كند پرهايش سفيد مي
   

 ماند، ولي قلبش سياه ميشود. دوست
   

 داشتن كسي كه لايق دوست داشتن

    نيست اسراف محبت است

************ ********* ******

دل هاي بزرگ و احساس هاي بلند،
  

  عشق هاي زيبا و پرشكوه مي آفرينند

************ ********* ******

اما چه رنجي است لذت ها را تنها
  

  بردن و چه زشت است زيبايي ها را
 

   تنها ديدن و چه بدبختي آزاردهنده
  

  اي است تنها خوشبخت بودن! در بهشت

    تنها بودن سخت تر از كوير است

************ ********* ******

اكنون تو با مرگ رفته اي و من

    اينجا تنها به اين اميد دم ميزنم
  

  كه با هر نفس گامي به تو نزديك تر

    ميشوم . اين زندگي من است

************ ********* ******

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را

    بستند.وقتی خواستم ستایش کنم،

    گفتند خرافات است.وقتی خواستم
 

   عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی

    خواستم گریستن، گفتند دروغ

    است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند

    دیوانه است.دنیا را نگه دارید،

    میخواهم پیاده شوم

************ ********* ******

اگر قادر نيستي خود را بالا  ببري

   همانند سيب باش تا با افتادنت

   انديشه‌اي را بالا ببري

************ ********* ******

به سه چيز تکيه نکن ، غرور، دروغ   و عشق.

آدم با غرور مي تازد،

با دروغ  مي بازد و

با عشق مي ميرد

 


 

غروب سوگوار یک شنبه

... بالکن

باران

زیرپنجره ام

این سیاهی چتر توست.

دردستهای من

که باز نمی کنم ، هرگز

اندوه خاکستری است

آنکه می میرد،سبز

سفید،روح انسان است

آنکه زاده می شود،آبی

و سیاه،صدای تاریکی است.

خرما،اما سرخ

طعم عزا در سینی

و مویه ، موسیقی تدفین است.

اندوه،افشاری است

آنکه زاده می شود،عشاق

گریه،شکسته ی  ماهوراست

آنکه می میرد،دشتی

خرما،آوای ساکت نخل در سینی است

و مویه،موسیقی تنهایی

چرا که اندوه،خاکستری ست

و آنکه می میرد، سبز

اگر پرنده بنوشد از چشمه

چشمه ماه

اگر گوزن،بنوشد آب

از مهتاب

اگر بنوشد این پرنده از دستم

گوزنی از چشم

گوزن خواهی شد

پرنده خواهم شد

بین گوزن و پرنده

چشمه خواهی شد

بعد از ماه،آب خواهد شد

به خاطر مهتاب

چشمه خواهی شد.


ادعای ماندن سخت بود

ادعای رفتن آسان

و ادعای عشق، ساده ترین سلام تو

فاصله‌ها تنهایم گذاشتند

نه از تنهایی ترسیدم، نه از فاصله

چهره تو آخرین دروغ ساده بود

آهای مدعی! آهای...
 

ای معبودم بی تو چگونه خواهم سر کرد   

 

 این روزهای

 

 سخت و سرد پائیزی را

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 1:23  توسط علیرضا  | 

بی تو زندگی واسم معنای نداره

 

گر از عشق ميشه قصه نوشت ميشه از عشق تو گفت...
ميشه از عشق تو مرد و ديگه از دست همه راحت شد..
آره از عشق تو ديونگي هم عالميه...


 

عشق تو به تار و پود جانم بسته است
بي روي تو درهاي جهانم بسته است
از دست تو خواهم كه برآرم فرياد
در پيش نگاه تو زبانم بسته است


 

سلام بهانه من برای زندگی ....
دلت تنگ است ..... می دانم !!
قلبت شکسته است ..... می دانم !!
دوری برایت سخت است ...... می دانم !
اما برای چند لحظه ای ارام بگیر ..... تا برایت بگویم...
بگویم از دنیایی که به هیچ کس وفا نمی کند....
و مردمی که به جز خودشان هیچ کس را نمی بینند..!
بگویم از انچه که در این مدت بر من گذشت.....
اما گریه نکن ....که حال و هوای تو مرا بارانی تر می کند...
گریه نکن که چشمهای من نیز به گریه خواهند افتاد...
بیا و درد دلت را به من بگو...
و مطمئن باش که قول می دهم ارامت کنم...!
با گریه خودت را ارام نکن....
گریه نکن که اشکهایت مرا نا ارامتر می کند..
گریه تو مرا به دلتنگی های دیرینه ام می کشاند....
گریه نکن چون منهم مانند تو اشفته می شوم..
می دانی که دوست ندارم ان چشمهای زیبایت رو خیس اشک ببینم ..
ای عزیزم ...
ای زندگی ام ....
ای عشقم .....
اینها تمام حرفهایی بود که در اوج دلتنگی با دل نا ارام خود ارام ارام گریستم...
برای دلی که هنوز در نبود تو ....
و ارام ... ارام می میرد...!
باور کن بغض راه گلویم را بسته است....
اما گریه نمی کنم...
می خواهم برایت فقط بنویسم...
اما تو بگو بهانه ام ...
می خواهم به یاد گذشته .... اما اینبار با دستانی سرد اشکهای گونه هایت را پاک کنم ( به یاد روزهای از دست رفته )
بهانه ام :
بیا و دستهایت را در دستهایی بی روجم بگذار....
و به یاد روزهای اول اشنایی مان دوباره ...ببار ...
این بار می خواهم جور دیگری اشکهایت را پاک کنم..!
سرت را بر روی شانه هایم بگذار ...و ارام در گوشم زمزمه کن ...
باور کن به درد دلهایت گوش خواهم کرد...
می دانی اگر هنوز هم دلی برایت مانده باشد
وقتی دست نوشته هایم را می خوانی ....
اشک از چشمان سرازیر می شود....
پس برای اخرین بار هم گریه کن....
چون این درد دلی بود که در اوج بی کسی .....
من نیز با چشمانی خیس برایت نوشتم.....

 

بی تو زندگی واسم معنای نداره

 

M

 

.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 20:4  توسط علیرضا  | 

در شبان غم .....................

پشت پرواز تب ثانیه ها جاری بود

 

یک پرنده قفسش ساعت دیواری بود

 

شب به انگیزه ی پایان خودش پاسخ داد

 

ماه در مزرعه مشغول سحر کاری بود

 

پشت هر ثانیه ای تازه نشستم که هنوز

 

دلم آماده ترین قسمت بیداری بود

 

ساعت از سبز گذشت و دلم از حوصله پر

 

سهم کو؟ کو؟ ی دلم خلوت اجباری بود؟

 

تیک تاک از نفس افتاد ودلم پر پر زد

 

باز هم لحظه شماری ...وچه تکراری بود

 

سیب در چشم تو آغاز شد ودست شدم

 

چیدن چند غزل_گریه که ناچاری بود

 

من به پروانگی بخت خودم شک کردم

 

آبی روسری ات روی پرم جاری بود

 

روسری آبی من! سر به هوا مثل درخت

 

خاک من تشنه ی آن لحظه که می باری بود

 

کاش می شد سفری تا شب چشمان شما

 

وشما پنجره ها پاسخ تان آری بود



 


 

در فصل گل چو بلبل مستم به جان گل
بلبخند می زنم چو بیابم نشان گل
در جشن باغ خنده ی گل را عزیز دار
شادی گزین که دیر نپاید زمان گل
در بستری ز عطر بخواباندت به ناز
یک شب اگر به باغ شوی میهمان گل
گل را مچین ز شاخه که گریان شود بهار
با گل وفا کنید شما را به جان گل
 
آغوش خویش بستر بلبل کند ز مهر
ای جان من فدای دل مهربان گل
وقتی تگرگ می شکند جام لاله را
از داغ او به گریه فتد باغبان گل
گوید که عمر می گذرد با شتاب باد
بشنو حدیث رفتن خود از زبان گل
گر عاشقی بیا و ببین لطف عشق را
شبنم چه نرم بوسه زند بر دهان گل
 
الماس دانه دانه ی شبنم به گل نگر
بس دیدنیست چهره ی گوهر نشان گل
دست بهار گوهر باران صبح را
همچون نگین نشانده چه زیبا میان گل
به به چه دلرباست که ماهی در آفتاب
زلف بلند خویش کند سایبان گل
کو شهرزاد عنچه لبم در شب بهار ؟
تا بشنوم به بوسه از او داستان گل


در شبان غم تنهایی خویش     ....     عابد چشم سخنگوی توام


چ

 

دوستت دارم ای جان و ایمان من

M

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 20:6  توسط علیرضا  |